87/03/04
87/03/04
بهترینم
اگر گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم و يا از روي خودخواهي فقط خود
را قشنگ ديدم اگر از دست من در خلوت خود گريه مي كردي اگر بد كردم و هرگز
به روي خود نياوردم اگر تو مهربان بودي و من نامهربان بودم براي ديگران بهار و براي
تو خزان بودم اگر تو با تحمل گله از خودخواهي ام كردي اگر زجري كشيدي تو گاهي از زبان من
اگر رنجيده خاطر گشتي از لحن بيان من
گناهم را ببخش
ميان گريه ميخندم که چون شمع اندرين مجلس زبان اتشينم هست ليکن در نميگيرد چه خوش صيد دلم کردي بنازم چشم مستت را که کس مرغان وحشي را ازين خوشتر نميگيرد سخن در احتياج ما و استغناي معشوقست جه سود افسونگري اي دل که در دلبر نميگيرد من ان ايينه را روزي بدست ارم سکندر وار اگر ميگيرد اين اتش زماني در نميگيرد خدا را رحمي اي منعم که درويش سر کويت دري ديگر نميداند رهي ديگر نميگيرد
87/02/02
نقاشي تو را مي کشم ولي به جاي رنگ قرمز به قلب فلزي ات ضد زنگ مي زنم ! تا از آسيب اشک هايم در امان باشد!!!
هوس بازان کسي را که زيبا ميبينند دوست دارند اما عاشقان کسي را که دوست دارند زيبا مي ببنن
عاشق هرکس شدم او شد نصیب دیگری *دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجری* من سخاوت دیده ام دل را به هرکس می دهم *شرم دارم پس بگیرم آنچه را بخشیده ام
آنقدر رسم وفا مرده ،
که ترسم لیلی روزی اگر زنده شود یادی ز مجنون نکند
87/01/30
آزاد
روزگار وفا با ما نداشت.طاقت خوشبختي ما را نداشت.پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت.بي گمان از مرگ ما پرواي نداشت. آخر اين قصه هجران بود و بس.حسرت و رنج فراوان بود و بس.يار ما رااز جداي غم نبود.در غمش مجنون عاشق كم نبود.بر سر پيمان خود محكم نبود.سهم من از عشق جز ماتم نبودتو سوگند که دوستدار تو هستم
موقعي که داري واسه بدست آوردن کسي ميدوي آروم بدو چون شايد يکي هم داره واسه بدست آوردن تو ميدوه
گريه هايم بي صداست عشق من بي انتهاست رد پاي اشکهايم را بگير تا بداني خانه عاشق کجاست
گفتمش چون میروی در این سفر این دل ناچیز من با خود ببر دل ز دستانم گرفت و پیش من بر زمین انداخت همچون رهگذر هرچه گشتم هیچ اثر از او نماند جز رد پایی به روی قلب تر
گريه هايم بي صداست عشق من بي انتهاست رد پاي اشکهايم را بگير تا بداني خانه عاشق کجاست
سرنوشت تصميم ميگيرد كه تو در زندگي با چه كسي ملاقات كني اما تنها قلب توست كه مي تواند تصميم بگيرد چه كسي در زندگي تو باقي ميماند
هرگز از مرگ نهراسيده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود تمام هراس من از مردن در سرزميني است که مزد گور کن از بهاي آزادي آدمي افزون باشد
87/01/30
حلقه زر
يالطيف
دخترك خنده كنان گفت:كه چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته ست به بر
راز اين حلقه كه در چهره ي او
اين همه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت:
"حلقه ي خوشبختي است حلقه ي زندگي است"
همه گفتند:"مبارك باشد"
دخترك گفت:"دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد."
سال ها رفت و شبي
زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه ي زر
ديد در نقش فروزنده ي او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته هدر
زن ناليد كه واي
واي اين حلقه كه در چهره ي او
باز هم تابش و رخشندگي است
87/01/30
دل شکسته
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب
بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت:
چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
87/01/25
مشق نام لیلی
ديد مجنون را يکی صحرا نورد / در ميان باديه بنشسته فرد
ساخته بر ريگ زانگشتان قلم / ميزند حرفی به دست خود رقم
گفت ای مفتون شيدا چيست اين ؟ / مينويسی نامه ؟ سوی کيست اين ؟
گفت مشق نام ليلی ميکنم / خاطر خود را تسلی ميکنم
مينويسم نامش اول و از قفا / مينگارم نامه ی عشق و وفا
نيست جز نامی از او در دست من / زان بلندی يافت قدر پست من
چون میسر نیست بر من کام او / عشق بازی ميکنم با نام او
87/01/25
همه چیز آنطوری که نشان می دهد نیست
دروغ بود و بي احساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم
به دو رويي تو بيشتر پي مي برم و
اين احساس در دل من جا ميگيرد كه بالاخره بايد
از هم جدا شويم ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم كه
روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي چون گلهاي بهاري كوتاه بود
در اين مدت كم به طبيعت فرومايه و هوسهاي پست تو پي بردم و
بسياري از صفات و اخلاق تو برايم روشن شد مطمئن هستم كه
اين خشونت و تنه خوئي بالاخره تو را بدبخت خواهد كرد
اگر ازدواج ما سر گيرد
تمام عمر با پشيماني خواهي گريست و اگر افسانه آشنايي پايانش جدايي باشد
خوشبخت خواهيم بود و حالا لازم است كه بگويم
اين موضوع را هيچ گاه فراموش نكن و مطمئن باش که
اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است اگر
باز هم بخواهي در صدد دوستي با من باشي بنابراين از تو ميخواهم
جواب نامه مرا ندهي چون نامه تو سرتاسر
دروغ و تظاهر است و تنها چيزي كه نداري
محبت است و من تصميم گرفتم براي هميشه
تو و يادگاري تلخ عشقت را فراموش كنم ديگر به هيچ وجه نميتوانم
خودم را راضي كنم كه دوستت داشته باشم و شريك زندگي تو باشم
و حالا اگر مي خواهي به محبت من پي ببري نامه مرا يك خط در ميان بخوان
87/01/19
اگر کلید قلبی را نداری قفلش نکن ، اگر خداحافظی در راه است سلام نکن، اگر دستی را گرفتی رهایش نکن .
به یاد آن روز که در صفحه شطرنج دلت شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم .
هر بلائی سرم اومد / هر عذابی رو کشیدم / همرو به جون خریدم / اما از تو نبریدم / هر جا بودم با تو بودم / هر جا رفتم تو رو دیدم / توی رویا همه جا به تو رسیدم / اگه احساسمو کشتی / اگه از یاد منو بردی / اگه رفتی بی تفاوت / به غریبه سر سپردی / بدون این رو که دل من شده جادو به طلسمت / یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده باشی .
خوش ترین تصویر عمرم عکس ناز نازنینی از نخستین دیدن توست
خوش ترین آهنگ عمرم یادگار دلنشین اولین خندیدن توست.
سفر غریبی داشتم توی چشمای قشنگت
سفری که بر نگشتم گم شدم توی نگاهت
یه دل ساده ساده کوله بار سفرم بود
چشم تو سایه به سایه همه جا همسفرم بود
من همون لحظه اول آخر راه رو می دیدم
تپش عشق تو رگهام عاشقونه می شنیدم
تو شدی خون تو رگهام من دیگه خودم نبودم
واسه نفس کشیدن حالا محتاج تو بودم .
تو را به دادگاه خواهم کشید شاید به حبس ابد محکوم شوی جزئیات جنایت معلوم نیست اما اثر انگشتت را روی قلب شکسته یافتند .
گر ز آزردن من هست غرض مردن من ، مردم آزار مکش از پی آزردن من .
حرفایی بود توی قلبم من نگفتم ، نتونستم
من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه
نقش اون چشمای مدهوش لحظه لحظه رو به رومه
نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم
که بگم دیوونتم من زندگیم و به تو بستم
تو رو دیدم مثل آینه توی تنهائی شکستی
من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی
نمی دونستی که چون گل،توی قلب من شکفتی
چشم تو پر از گلایس اما هرگز نمی گفتی ...
رفتی و مشتاق دیدارم هنوز / شوق دیدار تو را دارم هنوز
ترک کردی خانه و کاشانه را / من در این زندان گرفتارم هنوز
گفتم عادت در جدائی می کنم / لیک می بینم که بیزارم هنوز
سالهاست از رفتنت بگذشت و من / اشتیاق دیدنت دارم هنوز
یار من ای رفته اندر خواب ناز / من به بالین تو بیدارم هنوز
یادت اندر دل هوایت در سرم / نازنینم دوستت دارم هنوز .
از حال دل مرغ گرفتار چه داند / مرغی که گرفتار به کنج قفسی نیست .
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت :
_ ای عاشق دیوانه فراموش شدی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد،گفت :
_طولی نکشد تو نیز خاموش شوی .
دعایی می کنم هر شب که از یادم رود مهرت
ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد
به پیری میرسد خار بیابان ولی گل چون جوان گردد بمیرد.
غمی خواهم که غمخوارش تو باشی
دلی خواهم دل آزارم تو باشی
جهان را یک جوی ارزش نباشد اگر یارم،اگر یارم تو باشی
ببوسم چوبه دارم به شادی
اگر در پای آن دارم تو باشی
به بیماری دهم جان و سر خود
اگر یار پرستارم تو باشی
شوم ای دوست پرچمدار هستی
در آن روزی که سردارم تو باشی .
تو نخواهی رفت هرگز از دل دیوانه ام
گر بمیرد یاد تو در خاک باشد جای من
تو به جهان یک نفر هستی ، ولی چشمان من
یک جهان می بیندت ای هستی دنیای من .
میرسد روزی که فریاد وفا را سر کنی / میرسد روزی که احساس مرا باور کنی
میرسد روزی که تنها مانده از من یادگار / نامه هایی را با دریایی اشک تر کنی
میرسد روزی که تنها در مسیر بیکسی / بوته های وحشی گل را زغم پرپر کنی
میرسد روزی که صبرت سر شود در پای من / آن زمان احساس امروز مرا باور کنی .
گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم .
عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست
این رشته تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست .
عاشقی آن است که بلبل با گل خود میکند
صد جفا از خار می بیند تحمل می کند
یا تحمل می کند یا تکیه بر گل می کند
عاشقی پنهان نماند ، عاقبت گل می کند .
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن...
عشق آن نیست که دل به صد نفر ببندیم
عشق آن است که صد دل به یک نفر ببندیم
شبیه یک عروسکم
به تو رسیده ام ولی
برای تو هنوز هم
فقط همان عروسکم .
87/01/19
من خدای این قصه هستم
به نام همه بی نامی ها
روزی روزگاری در شبی از شبها در زیر درخشش آفتاب و مهتاب در شهری جار کشی جار زد :
ای مردم خوشحال باشید که جدائی نیز از دوری وصال خسته شده است ، خوشحال باشید که تمامی مجنون ها به لیلی خودشان رسیده اند و به زودی برای همه دلها سندی صادر خواهد شد تا هر کسی بی گذر نامه وارد نشود خوشحال باشید هیچ اشکی بر دامنی نخواهد چکید و چشمی ،چشم به راه نخواهد ماند . هیچ فاصله ای در میان نخواهد بود و همه خطهای موازی به هم خواهند رسید و تمامی «من» و «تو» ها جمع خواهند شد تا «ما» شوند و دیگر اثری از« او» در میان نیست و نفرت کوله بارش را جمع کرده و سر به بیابان گذاشته است نگران نباشید که دوست داشتن در راه است و تا لحظاتی دیگر می رسد. بخندید و برقصید که رستم و سهراب فهمیدند که پدر و پسر هستند خوشحال باشید که تنهایی بلآخره تنها ماند چون دیگر در کنار هیچ کسی نیست .
( فائزه )
87/01/19
انتظار
منتظرم امروز هم مثل هر روز و روزهای دیگر تمام شود ، امروز هم منتظرم فردا از راه برسد . منتظرم به انتظار دیدن آینده، دیروز دوست داشتم تمام شود تا امروز را ببینم و امروز هم منتظرم تمام شود تا فردا را ببینم و امروز هم طبق هر روز حسرت بازگشت دیروز را می خورم .هر روز و روزهای من در آرزوی دیدن فردا و در حسرت بازگشت دیروز می گذرد.
من از یک تولد آغاز شدم و با یک مرگ پایان خواهم یافت ، هر تولدی شیرین و هر مرگی تلخ است.هر کسی که به دنیا می آید برایش می خندند و کسی که میمیرد برایش می گریند ولی من روزی که به دنیا آمدم گریستم و می دانم روزی که می میرم خواهم خندید.
از این دنیا من جز انتظار سهمی ندارم هر روز که از خواب پا می شوم به انتظار شبی ، روزم را می گذرانم خورشید را به انتظار دیدن ماه،آسمان آبی را به انتظار دیدن سیاهیش تا دوباره شب که فرا رسید دیگر انتظار دیدن خورشید و آسمان آبی را نکشم .
من همیشه بیدارم تا یک بار برای همیشه بخوابم و انتظار می کشم یک بار بخوابم برای هیچ وقت بیدار نشوم .
من در روز انتظار دیدن شب را می کشم تا هیچ وقت انتظار دیدن روز را نکشم.
( فائزه )
87/01/19
عشق و عقل
عشق مستلزم از دست دادن عقل است، عقلی که انسان را از خطرات آگاه می سازد و می گوید: نرو، که راهی بس دشوار و نا رسیدنی است ، عشق گوید: می دانم درست می گویی اما چه کنم که غایت من اوست و غایت تو تندرستی است عقل گوید :این چه راهیست که آخرش ویرانی است ، عشق گوید :در راه او ویرانی خود زندگیست ،عقل گوید: جوابهایت برای من قابل درک نیست از همین حالا مجلس سوگواری برایت ترتیب می دهم چون آخر کارت برایم معلوم نیست لازمه من شدن از بین بردن مادیات است.
هر وقت ترازوی سنجش خود را به دور افکندی می توانی همراه من شوی من تو را به ژرفای دریاهای عظیم ، برفراز قله های بلند ، در قلب خورشید ، بر روی ابرهای بی کران ، به جزایر اسرار آمیز ، آسمان های هفت گانه و همه چیزهایی که قدرت درک آن را نداری خواهم برد . به تو نشان می دهم که چشم معشوق بسان دریاست ، ابروانش بسان کمان رزم آوران ، لباسش بسان دو قوس ماه ، سخنانش بسان جزایر اسرار آمیز ، تو ای عقل با من بیا تا همه اینها که گفتم نشانت دهم عقل گفت : اگر اینطور که تو می گویی من می شوم عشق و دیگر عاقلانه کاری نخواهم کرد . هر دو به راه افتادند عشق که راه نشان می داد ، پیش می رفت و عقل از پس او می آمد عشق از فراق دیدار گریست عقل گفت : چرا گریه می کنی؟مگر رسیدن به این همه لطف گریه دارد!؟ عشق گفت : شرط اول اظهار ناتوانی است . و دوباره به راه افتادن عشق اسرار درونی را بیرون آورد تا به معشوق بدهد عقل گفت : این چه کاریست که می کنی ؟! آیا می دانی با این کار معشوق را مغرور می کنی ؟ عشق گفت : شرط دوم صداقت است برای اوست و دوباره حرکت کردند این بار عشق اضافه های خود را از خود دور می کرد عقل گفت : بیرون نریز شاید به کارت آید عشق گفت: شرط سوم طهارت و پاکدامنی من است باز به راه ادامه دادند اینبار عشق تیغی را صیقل داد و تیز می کرد ، عقل گفت : این دیگر چیست ؟ و چه حکمی دارد. عشق گفت : آخرش فنا شدن به دست خود عقل که کاسه صبرش لبریز شده بود برگشت و از آنروز تا حال و از حال تا قیامت دشمن عشق شد.
عقل می گفت که دل منزل و مأوای من است
عشق می گفت یا جای تو یا جای من است
87/01/19
خستگی
گر نترسم از خدا گویم خدای من توئی
قلمی در دست دارم که به روی کاغذی سپید روان است . دل پری دارم که در گوش قلم می خواند و قلم نیز می نویسد به روی کاغذ .چشمم نا خود آگاه به کاغذ نگاه می کند ، حرفها را می خواند و می گرید . پاهایم به راه می افتد ، عقلم می گوید: کجا می روی ؟! دهانم لب به سخن می گشاید و می گوید : به دنبال او .
راز تو اسیر توست ، گر فاش کنی تو شوی اسیر او
می گویند که شیشه ها احساس ندارند روی شیشه ای بخار گرفته ای نوشتم : دوستت دارم ، شیشه آرام گریست.
ز کار شمع خندیدم چو دیدم میان گریه کردن ناز می کرد
ولی پروانه بی پروا در آتش بدون بال و پر پرواز می کرد
هرگز نرود یاد تو از جان و دل من
هر چند که دور از تو،فراموش تو باشم
جیرجیرک به خرس گفت عاشقت شدم
خرس گفت :الآن وقت خواب زمستانی من است بعد از 6 ماه در موردش صحبت می کنیم
6 ماه بعد
خرس وقتی بیدار شد جیرجیرک را ندید ، خرس نمی دانست که جیرجیرک ها 3 روز بیشتر عمر نمی کنند.
دوست دارم شمع باشم
تا که خود تنها بسوزم
بر سر بالینت امشب
از غم فردا بسوزم
دوست دارم هاله باشم
تا ببوسم روی ماهت
یا شوم پروانه ای
از شوق تو بی پروا بسوزم
دوست دارم خار باشم
دامن وصلت بگیرم
تا ز مهر آتشینت
ای گل نازم بسوزم
دوست دارم سایه باشم
تا در آغوشم بخوابی
چشم دوزم بر جمالت
ز آن رخ گیرا بسوزم
دوست دارم لاله باشم
بر سر راهت نشینم
تا نهی پا بر سرم
وز شوق سر تا پا بسوزم
دوست دارم ژاله باشم
به خاک پایت افتم
تا چو گل شاداب باشی
من از گرما بسوزم
دوست دارم خادمت باشم
کنم دربانیت را
دل نهم در بوته عشقت
اخی یکجا بسوزم
دوست دارم کام افشان
تو را سیراب سازم
گر چه خود از تشنه کامی
بر لب دریا بسوزم
دوست دارم دستم افتد
شاید از دستم بگیری
لحظه ای پیشم نشینی
«ـ تا سپند آسا بسوزم .
87/01/19
نمی دانم
دوستي يه حادثه است و جدايي يه قانون ، پس بيا حادثه آفرين باشيم و قانون شکن
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتي ... ، گفتم... .
حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!
فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو
دستم بوي گل ميداد ، مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند ولي هيچ کسي فکر نکرد شايد گلي کاشته باشم
اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم
ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم
به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
به بادگفتم عشق چيست؟! وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟!پرپر شد
به انسان گفتم عشق چیست؟!
اشک از دیدگانش جاری شد و گفت: دیوانگیست!
گاه آرزو میکنم ؛ زورقی باشم برای تو
تا بدانجا برمت که میخواهی
زورقی توانا ؛ با تحمل باری که بر دوش دارد
زورقی که هیچ گاه واژگون نشود
به هر اندازه که نا آرام باشی
یا متلاطم باشد دریایی که در آن میرانی
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری پس دیگر چرا غم را آفریدی ؟
خداوند گفت : من غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوق را من می شناسم تا غمگین نباشند به یاد خالق نمی افتند!
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ، نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت...ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم خویش بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را
87/01/19
روزی...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید:
من می شناختم او را ، نام تو را همیشه بر زبان داشت ، حتی در حالت احتضار !
آن دل شکسته ، عاشقی بی نام و نشان بود و بی قرار
روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید:
هر روز پای پنجره ، غمگین نشسته بود و گفتگو نمی کرد جز با درخت سرو در باغ کوچک همسایه!
شبها به کارگاه خیال خویش تصویری از بلندی اندام می کشید و در تصورش ، تصویر تو بلندترین سرو باغ را تحقیر کرده بود ...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید:
او پاک زیست
پاکتر از چشمه ی نور ، همچون زلال اشک ، یا چون زلال قطره باران به نو بهار، آن کوه استقامت وقتی به یاد روی تو می بود ، می گریست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید :
او آرزوی دیدن رویت را ، حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت !
اما برای دیدن تو چشم خویش را پنداشت ، آلوده است و لایق دیدار یار نیست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید:
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
با لبانی لرزان زمزمه کرد
شاید روزی اگر
چه؟ او؟ نه آه...نمی آید !
اما اگر آمد به او بگویید :
من به دعای آمدنش نشسته بودم !
87/01/19
روزی...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید:
من می شناختم او را ، نام تو را همیشه بر زبان داشت ، حتی در حالت احتضار !
آن دل شکسته ، عاشقی بی نام و نشان بود و بی قرار
روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید:
هر روز پای پنجره ، غمگین نشسته بود و گفتگو نمی کرد جز با درخت سرو در باغ کوچک همسایه!
شبها به کارگاه خیال خویش تصویری از بلندی اندام می کشید و در تصورش ، تصویر تو بلندترین سرو باغ را تحقیر کرده بود ...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید:
او پاک زیست
پاکتر از چشمه ی نور ، همچون زلال اشک ، یا چون زلال قطره باران به نو بهار، آن کوه استقامت وقتی به یاد روی تو می بود ، می گریست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید :
او آرزوی دیدن رویت را ، حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت !
اما برای دیدن تو چشم خویش را پنداشت ، آلوده است و لایق دیدار یار نیست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگویید:
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
با لبانی لرزان زمزمه کرد
شاید روزی اگر
چه؟ او؟ نه آه...نمی آید !
اما اگر آمد به او بگویید :
من به دعای آمدنش نشسته بودم !
87/01/19
من+تو=ما
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم
سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي..... گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده
نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي محبت از درخت آموز که حتي سايه از هيزم شکن هم بر نمي دارد
ای آسمان رفت عشق من از دست من .......عشق همیشه مست من ......یک عمر....... با بخت بدش بگریستم .....بگریستم......باری نپرسید از دلم ،من کیستم؟من چیستم؟
87/01/19
از خاکم ,نه از بادم
نه دربندم, نه آزادم
نه آن لیلاترین مجنون
نه شیرینم نه فرهادم
نه از آتش نه از سنگم
نه از رومم نه از زنگم
فقط مثل تو غمگینم
فقط مثل تو دل تنگم
چه غمگینم چه تنهایم
نه پنهانم نه پیدایم
نه آرامی به شب دارم
نه امیدی به فردایم
چه امیدی
چه فردایی
اگه خوشحال اگه غمگین
چه فرقی داره تنهایی
من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری. من همچون تویی دارم و تو همچون خود نداری!
اگر كسي را دوست داري از او دور شو
اگر تقدير بود برميگردد اگر برنگشت از اول براي تو نبود
خاموش مي شوم و مكث مي كنم و تو آه مي كشي من گريه مي كنم ،ديوانه مي شوم
تو روي دفترم ،يك قلب مي كشي،يك راه مي كشي،من روي راه تو صد اشك مي چكم
تو قهر مي كني و يك ماه مي كشي!من روي ماه نقش تو را مي كشم!تو ناز مي كني آرام مي شوم
تو بامداد سبز آغاز مي كني،يك را مي كشي،يك عالمه فلوت پر آهنگ مي كشي
من سنگ مي كشم،با چهره سياه تصويري از خودم دلتنگ مي كشم،... بي رنگ مي شوم
چون سنگ مي شوم آزرده مي شوم از دوري تو باز افسرده مي شوم.
آدمک آخر دنیاست بخند ، آدمک مرگ همین جاست بخند ، آن خدایی که بزرگش خواندی ، به خدا مثل تو تنهاست ،بخند

87/01/19
آری...
گفتي كه به احترام دل باران باش
باران شدم و به روي گل باريدم
گفتي كه ببوس روي نيلوفر را
از عشق تو گونه هاي او بوسيدم
گفتي كه ستاره شو دلي روشن كن
من همچو گل ستاره ها تابيدم
گفتي كه براي باغ دل پيچك با ش
بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتي كه براي لحظه اي دريا شو
دريا شدم و تورا به ساحل ديدم
گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش
مجنون شدم و ز دوريت ناليدم
گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز
گل دادم و با ترنمت روييدم
گفتي كه بيا و از وفايت بگذر
از لهجه بي وفاييت رنجيدم
گفتم كه بهانه ات برايم كافيست
معناي لطيف عشق را فهميدم
87/01/19
قشنگترینم
مهربانم هر کجا باشم تو در یاد منی
برگ در بادم تو رویای منی
مهربانم قدرت فکر منی
کافر شهرم تو ایمان منی
مهربانم شادیم از آن توست
در شب تار, روشنیم دستان توست
مهربانم زندگیم از بهر توست
من ز خود بیگانه ام باگانگیم در راه توست
مهربانم شوق دیدارت مرا دیوانه کرد
در میان شور مستانه مرا افسانه کرد
مهربانم گرمی دستت مرا سرمست کرد
سیرت پاکت مرا در بند کرد
مهربانم زندگیت بی عشق مباد
اشک ماتم در رخت پیدا مباد
مهربانم خاطرت غمگین مباد
مهر یزدان در دلت کمرنگ مباد
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را
خواهد شست!!!!!!؟
گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند.
می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار .
من اکنون صاحب دشتی قاصدکم. اما مگر تو نمی دانستی
قاصدکهای خیس از اشک می میرند.......
87/01/19
نوشته های من
می نوشتم و زیر لب زمزمه می کردم و مچاله می کردم و به گوشه ای پرت می کردم چیزهایی که می نوشتم به دلم نمی نشست حوصله از سر دادم بی هدف به طرف کتابخانه ی اتاقم رفتم و کتابی را بیرون کشیدم باز کردم با چند سطری که خواندم فهمیدم ان کتاب رمان است که اولین جمله را که خواندم نوشته بود هر چه می خواهد دل تنگت بگو دیگر ادامه ندادم کتاب را بستم و اینبار هدفمند به سوی قلم و کاغذم آمدم و با عنوان «هر چه می خواهد دل تنگت بگو» شروع کردم به نوشتن
خسته ام خسته ام خسته ام
نمی خواهم امید نداشته ام را ناامید کنم ولی دیگر نه ...نمی توانم از دوش خسته ی من بار این همه انتظار کشیدن و اشک ریختن بر نمی آید
دوست دارم سینه ام را بشکافم و دلم را بیرون کشم و به دور دست ترین نقطه پرتاب کنم تا .... تا ...
ای کاش خدا بودم ، خدا بودم تا روی هر چه بدبختی و سیاه بختیست خط می کشیدم و برای همه خوشی را رقم می زدم مگر چه می شود همه خوش باشند؟؟!!!
(فائزه)
87/01/19
زندگی چون گل سرخ است
پر از عطر پر از خار .....پر از برگ لطیف...
یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و برگ و گل و خار
همه همسایه ی دیوار به دیوارهمند...
نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب رادزدیدم
باعبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما
سیب نداشت
خدایا گر تو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می کشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوهام می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق و آفریدی
به سراغ من اگر میایید نرم واهسته بیایید مبادا که ترک بر دارد چینی نازک تنهایی من
با هزار و يک ترفند شاخه گلي مصنوعي را در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان کردم، و در دفتر خاطراتت نوشتم: «تو را دوست دارم، خواهم داشت تا زماني که آخرين گل پژمرده شود...»
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست
پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من
چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد
كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست
پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي
رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش..
روزی که می گفتی من با تو می مانم
روزی که دانستی من بی تو میمیرم
روزی که با عشقت بستی به زنجیرم
بازنده من بودم این بوده تقدیر من
خوش باوری بودم پیش نگار تو
هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو
عاشق نبودی تو،من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودی
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
عشق تو چون برگی در دست طوفان بود
دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود
روزی به من گفتی دیگر نمی مانم
گفتم که میمیرم گفتی که می دانم
باور نمی کردم هرگز جدائی را
آن آمدن با عشق این بی وفائی را.
عشق تو خوابی بود و بس
نقش سرابی بود و بس
این آمدن این رفتنم
رنج و عذابی بود و بس
.-**•.¸¸¸.•«´¨`·..¤ * بی تو هرگز * ¤..·´¨`» .-**•.¸¸¸.•
.-**•.¸¸¸.•¸ .·'´(¸.·' * ¤ *`'·. ¸)`'·.¸.-**•.¸¸¸.•
اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم
چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم
يا من برسم به يار و يا يار به
يا هردو بميريم و به پايان برسيم.
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و ديوانه ی خویش
می برم ، تا که در آن نقطه ی دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بی جا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ، ای جلوهی امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک
آه ، بگذار که بگریزم من
از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم ، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بردار
ای امید عبث بی حاصل
87/01/19
بی تو هرگز
نخ داخل شمع ازشمع پرسیدچرامن می سوزم تواب می شی شمع پاسخ دادمگه می شه کسی که داخل قلبم بسوزه ومن براش اشک نریزم
هيچ زمستاني ماندني نيست حتا اگر تمامي شبهايش يلدا باشد
هر وقت توی زندگی به یه در بزرگ رسیدی که روش یه قفل بزرگ بود نترس و نا امید نشو!!! چون اگه قرار بود باز نشه جاش یه دیوار میذاشتن
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي »
خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو
و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم
سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردی
تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی
وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا
تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم
ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم
و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک
خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار
و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم
تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را
وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد
اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت میمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری
بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
نديدم بهاری / محبت ز ياری / دلم غرق خون شد / عجب روزگاری
اگر بگریم گویند که عاشق است
اگر بخندم گویند که دیوانه است
پس می گریم و می خندم
که بگویند یک عاشق دیوانه است
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
ماهی به آب گفت: تو نمیتونی اشکای منو ببینی , چون من توی آبم... آب جواب داد اما من میتونم اشکای تو رو احساس کنم چون تو توی قلب منی
زندگی : زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان میگذرد... آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد
دل : به دلداران سپردن کارهر دلدار نيست. من به تو جان مي سپارم دل که قابل دار نيست
فراموشم نکن : دنيا به مثال کوزه اي زرين است اين آب کمي تلخ کمي شيرين است از دوست جدا شدن چه سخت است اين بازي تلخ سرنوشت است مرغ شب خوابيد و من از گريه بيدارم هنوز گر چه رفتي از برم مشتاق ديدارم هنوز شمع سوزان توام اين کونه خاموشم نکن از کنارت ميروم اما فراموشم نکن
کوله بار عشق : ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ام مي كرد بهم چي گفت ؟ جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم كه همراهيت كنه، ومرگ كه بدوني برميگردي پيشم
ميخوام بگم دوستت دارم... نه به 21 زبان زنده دنيا... بلكه به زبان قلبم گوش كن: تالاپ..تولوپ...
: اتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت . عمر بي حاصل ما اين همه افسانه نداشت
پاییز : زرد است كه لبريز حقايق شده است تلخ است كه با درد موافق شده است
من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود.
کاش بودی : کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و دريا نبود کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوزپر سرما نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعدتو اين زندگي زيبا نبود
: حرفي براي گفتن نمانده وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي وقتي تو نيستي چه بهانهاي براي گريه هست وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگي است وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من
ساعت : امروز رفتم برات يه ساعت بخرم ولي هرچي گشتم هيچ ساعتي به قشنگيه اون ساعتي که ديدمت پيدا نکردم
عشق : گر با غم دوریت نسازم چه کنم با یاد تو گر عشق نبازم چه کنم چون در نظرم فقط توئی مایه ی ناز گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم
اگه از تو ننوشتم ، فكر نكن سرم شلوغه توي زندگي يه وقتا ، تنهايي رمز عبوره اگه از چشمات گذشتم ، فكر نكن عاشق نبودم مطمئن باش توي دنيا ، دل به تو سپرده بودم.
--------------------------------------------------------------------------------
ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد ........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست.
--------------------------------------------------------------------------------
۲تا ادم برفي ۲طرفه رود خونه عاشقه همديگه ميشن.از عشق همديگه آب ميشن تا شايد وسط رودخونه به هم برسن.
خداوند به فرشتگان عقل داد، بدون شهوت.حيوانات را شهوت داد، بدون عقل و انسان را شهوت داد با عقل ؛ هر انساني که عقلش به شهوتش غلبه کند از فرشتگان بهتر است و هر انساني که شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حيوان است
اگه مثل اشک تو چشمام بودی برای نگه داشتنت تا آخر عمر گریه نمیکردم
دل تنگ : يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پيش آمدند. دلم برات تنگ ميشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه ميزنم
وقتی که شکست بغض تنهایی من وابستگی ام را به تو باور کردم
قفس داران سکوتم را شکستند/دل دائم صبورم را شکستند/به جرم پا به پائي عشق رفتن/پرو بال عبورم را شکستند/مرا از خلوتم بيرون کشيدند/چه بي پروا حضورم را شکستند/تمنا در نگاهم موج مي زد/ولي رويای دورم را شکستند
تو بارانی من باران پرستم تو دریائی من اواج تو هستم اگر روزی به پرسی باز گویم تو من هستی و من نقش تو هستم
بی تو گلزار جهان ای دوست زندان من است
گر تو باشی در برم زندان گلستان من است
غنچه : ای دوست که فلک کرده مرا از تو جدا
از کجا غنچه بچینم که دهد بوی تو را
چه نویسم : دورم ز تو ای خسته ی خوبان چه نویسم
من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم
ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد
با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم
دل شکسته : در انتظار دیدنت به دشت غم نشسته ام
رها مکن دل مرا بیا که دل شکسته ام
آسمان رقصید و بارانی شدیم
موج زد دریا و طوفانی شدیم
بغض چندین ساله ما باز شد
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
گرچه دنیا فراموش کند خاطره ها را
تو فراموش نکن خاطر ما را
به دل گفتم سکوت کن تا بمیرم
نمیخوام تارو پودم را ببینم
به عشق گفتم به دست غم اسیرم
بیا با من وداع کن تا بمیرم
بی تو نمیخوام دیگه زنده بمونم
جز تو نمی خوام واسه هیچکس بمونم
میرم یه گوشه تک و تنها بمیرم
شاید بتونم کمی آروم بگیرم
خوشحالی را در چشمانی کودکی دیدم که آبنباتش را به دریا انداخت تا دریا را شیرین کند
کاش میشد بوسه بارانت کن
جان عاشق را به قربانت کنم
ای که دور از منو در یاد منی
با خبر باش که دنیای منی
چه کسی میداند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی
چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی
پیله ات را بگشا تو به اندازه یک پروانه زیبایی
صبر کن عشق زمين گير شود بعد برو . يا دل از ديده تو سير شود بعد برو . تو اگر کوچ کني بغض خدا ميشکند . صبر کن گريه به زنجير شود بعد برو
سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني
شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني
آه باران من سراپاي وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني
ديگه به آخر خط رسيده بودم , بايد يه جوري بهش ثابت مي کردم که دوستش دارم . يه تيغ داد دستم و گفت : اگر واقعا منو دوست داري رگتو بزن . گفتم آخه مرگ و زندگي دست خداس ... بايد بهش ميفهموندم که صادقانه دوستش دارم . رگمو زدم ......... وقتي داشتم تو دستاش جون ميدادم شنيدم که ميگفت : اگه منو دوست داشت هيچوقت خودشو نميکشت
زندگی قصر دل انگیز خیال ... زندگی زمزمه گرم جهان ... زندگی بوی دلاویز وصال ... زندگی آینه پاک زمان ... درنگاه گل سرسبز وجود ... در دل شادی و شور ... در سراپرده ایی از بود و نبود ... زندگی رسم خوش عاطفه هاست ... گردش چرخ حیات ... تپش قلب زمین ... انعکاس گل نورانی مهر ... بر بلندای تن آینه ها ... زندگی خنده زیبای امید ... برشب تیره یأس ... تابش نور خدا ... بر دل مرده خاک ... زندگی سنبل عشق ... زندگی شادی و شوق ... زندگی یکسره پیوند و صفاست ... زندگی زیباست
الف تا ی : مي دوني آدما بين «الف» تا « ي» قرار دارند . بعضي ها مثل "ب" برات مي ميرند،مثل "د" دوستت دارند، مثل "ع" عاشقت مي شوند، مثل "م" منتظر مي مونند، تا يک روز مثل "ي" يارت بشن
پرسیدی چون دوستم داری بهم نیاز داری یا چون بهم نیاز داری دوستم داری
گفتم چون دوستت دارم بی نیاز ترینم
روی هر سینه ,سری وقت وداع می گرید
سر من وقت وداع گوشه ی دیوار گریست

